تبليغاتX
من اینجام ... باور کن بودنم را ...
در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه ی سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی . . .

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود

در این سکوت بغض آلود

 قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند !

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد !

عشق تو نوشتنی نیست . . .

در برگه ام ٬ کنار آن قطره

یک قلب کوچک میکشم ...

وقت تمام است

برگه ها بالا . . .

+ خط خطى شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:43 توسط هدا |

where do I begin ?
از کجا آغاز کنم ؟


to tell the story of how great a love can be
براى گفتن داستانى که نهايت بزرگى عشق را نشان ميدهد

the sweet love story that is older than the sea
داستان عشق شيرينى که عمرش از عمر درياها نيز بيشتر است

the simple truth about the love she brings to me
حقيقتى ساده درباره عشقى که او به من هديه داد

where do I start ?
از کجا شروع کنم

with her first hello
با اولين سلامش

she gaves new meaning to this empty world of mine
او معناى جديدى به دنياى پوچ من داد

there's never be another love , another time
که در آن هيچ عشق ديگرى نخواهد بود، هيچ وقت

she came in to my life and made the living fine
او به زندگى من پا گذاشت و زندگى را شيرين کرد

she filled my heart
او قلب مرا تسخير کرد

she filled my heart with very special things
او قلب مرا توسط چيزهاى مخصوصى پر کرد

with angels songs , with wild imaginings
با آواز فرشته ها، با تصوراتى حاصل از اشتياق و علاقه زياد

she filled my soul with so much love
او روح مرا با انبوهى از عشق پر کرد

that any where I go I'm never lonely
که هر کجا بروم تنها نخواهم ماند

with her around, who could be lonely
با وجود همراهى او، چه کسى تنها خواهد ماند

I reach for her hand she is always there
من در جستجوى دستان او هستم او همیشه در کنار من است

how long does it last ?
چه مدت ممکن است (از اين عشق) گذشته باشد ؟

can love be measured by the hours in a day ?
آيا عشق میتواند توسط ساعات روز اندازه گرفته شود ؟

I have no answers now but this much I can say. . .
. . .
من هم اکنون هيچ جوابى ندارم اما همين قدر میتوانم بگويم که

I know I'll need her till the stars all burn away
ميدانم به او احتياج دارم تا زمانى که تمام ستاره ها ميدرخشند

and she'll be there. . .
و او آنجاست. . .


 

+ خط خطى شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:12 توسط هدا |

چقدر دلم براى ۷ سالگى تنگ است ... دلم تنگ است براى روزى كه نوشتم " آب " و فكر كردم جهان چون آب بيرنگ است .

براى روزى كه دندانهاى شيرى ام يكى يكى افتاد و من نفهميدم آنچه در دهانم روييد ، دندان آز و نيرنگ است .

براى روزى كه دستخط هاى دوستى را خواندم و نفهميدم كدام خط آن پر رنگ تر است ...

چقدر براى ۷ سالگى ؛ براى آن همه سادگى دلم تنگ است ...

+ خط خطى شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:47 توسط هدا |

12:26 دقيقه ظهر روز پنجشنبه ...
از دانشگاه اومدم خونه ... بعد از يه امتحان ِ خسته كننده و مزخرف نشستم زير خنكاى باد كولر ... ذهنم يك عالمه خسته است ، اونقدر خسته كه هيچى نميفهمم از چيزايى كه توى روزنامه نوشته و من مثلا دارم ميخونمشون !!!! يادم ميوفته كه بايد
CD برنامه اى رو كه هديه بهم داده نگاه كنم ... كامپيوتر رو ميذارم روى پام و CD رو توى CD-Drive ... بعد از اينكه نگاهش كردم يه SMS ميزنم به هديه كه : هديه جان به محض اينكه تونستى باهام تماس بگير !!! يه نيم ساعتى گذشته و از تلفن زدن هديه خبرى نيست ... واى كه اين هم گروهى‌هاى من چقدر خونسردن ... انگار نه انگار كه 1 مرداد تحويل پروژه داريم !!!!!

از اونجايى كه هديه هنوز زنگ نزده و به زنگ زدنش هم اميدى نيست خودم بهش زنگ ميزنم و ميگم كه اين برنامه به هيچ درد ما نميخوره !!!! دارم همچنان با هديه حرف ميزنم كه گوشى شروع ميكنه به بوق خوردن اين يعنى ‌كه من پشت خطى‌ دارم ... با هديه خداحافظى ميكنم ... دوست مامانم پشت خطه ... همينجورى ‌كه با دوست مامانم حرف ميزنم يه SMS مياد از الهام ... با دوست مامانم خداحافظى ميكن ( مامانم هم خونه نيست ! ) و شروع ميكنم به جواب دادن به الهام ... همينطور كه دارم تايپ ميكنم ييهو گوشيم شروع ميكنه به زنگ خوردن و انريكه ميخونه كه ... بگذريم ... چه اهميتى داره كه چى ميخونه ... واى كه چقدر اين شماره آشناست ... 0912318**** .... باورم نميشه ... شايد دارم اشتباه ميبينم ... اين همه وقت منتظر تلفنش بودم و حالا اون زنگ زده ... دقيقا الآن كه اصلا منتظر تلفنش نبودم ... يا شايد اينقدر منتظر بودم كه ... نميدونم چى بايد بگم ... تقريبا هيچى به هم نميگيم ... به جز يه احوال پرسى ساده ... دست و پامو حسابى گم كردم ... چقدر خوبه كه كسى خونه نيست ... آخه قيافم حسابى تابلوئه ... زياد با هم حرف نميزنيم ولى ... شايد بهترين اتفاق بوده توى اين چند وقت ... اين كه اون زنگ بزنه ... حالا گيرم كه چيز زيادى‌ هم به هم نگفتيم ... اما مهم نيست ... مهم اينه كه اون توى يكى از گرمترين روزهاى تابستون به ياد من بوده ... و اين درست مثل ( نخند بهم !!!‌ ) يه بستنى توى‌ يه روز گرم به آدم ميچسبه ...

اين كه اون كى بوده كه زنگ زده زياد مهم نيست ... هست ؟

مهم اينه كه اون زنگ زده .......

+ خط خطى شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:19 توسط هدا |

وقتى قلبت پر از اشك ريختنه و تو نميتونى كه به راحتى دونه هاى اشك رو گونه هات سرازير كنى حس مسخره اى بهت دست ميده ...ميدونى كه حتى اگه برى زير دوش و شروع كنى به گريه كردن هم آروم نميشى ... تنهايى هم شايد دواى دردت نباشه ... يه روزايى هست كه اونقدر دلت ميگيره كه ناخواسته حتى با آدمها دعوا هم ميكنى ... انگارى تحمل هيچ كسى رو ندارى ... اما ميدونى مشكل كجاست ؟ مشكل اينجاست كه اينطور موقعها دلت يه حضور ميخواد ... يه بودن ... يه لمس كردن ... دلت ميخواد يه شونه محكم باشه تا تو بهش تكيه كنى و سرت رو بزارى روش و آروم آروم شروع كنى به اشك ريختن ... دلت دستهاى‌ گرم يه نفر رو ميخواد كه نوازشت كنه اونقدر نوازشت كنه تا تو آروم بشى ... فرقى نميكنه كه پسر باشه يا دختر ... مهم اينه كه باشه ... مهم اينه كه تو بدونى كه براى يه نفر مهمى ... اصلا دلت ميخواد يه نفر دلتنگت بشه ... دلواپس نبودنت ... و همه ى اينارو فرياد بزنه ...

اما معمولا هيچ كس نيست ... مثل الآن كه كسى نيست ... حتى مرجان هم خيلى وقته كه نيست ... يا اصلا شايد بهتره كه مرجان توى لحظه هام قدم نميزنه ... رك بهت بگم ... ما دوتا دور شديم از هم ... ماه هاست كه از هم دوريم ... حرفهاى منو نميشنوه و اصلا دلش نميخواد كه بشنوه ... وقت نداره برام ... نه ! حتما من عوض شدم ... حتما اخلاق من بد شده ... آره ! وگرنه مرجان همون گلى ِ كه بود ..

دقيقه هاى مزخرفى دارى وقتى كه احساس ميكنى همه فراموشت كردن ... مثل من كه ميخوام همين الآن يكى گوشى تلفن رو برداره بهم زنگ بزنه و بگه كه دلش منو ميخواد ...

امروز يه عالمه SMS زدم تا شايد يكى حتى از روى اجبار بهم جواب بده اما ... دريغ از يه جواب كوتاه ...

تنهام ... و اين تنهايى‌داره منو از پا در مياره ...

خسته ام و اين خستگى همه ى انگيزه ها و انرژيم رو ازم گرفته ...

تو رو خدا نصيحتم نكنين كه تا وقتى عزيزترين هست آدمها تنها نميمونن ... ميدونم اينو ... ولى قبول دارى بعضى وقتها حضور فيزيكى يه آدم بيشتر آرومت ميكنه تا فرو رفتن تو بغل عزيزترين ...

آخه انگارى عزيزترين هم با هام قهره كه صدام رو نميشنوه يا شايد هم با ههم لج كرده سر همه ى اشتباهاتم ... ميدونم اون هيچ دليلى نداره براى لج كردن با يه دختر 22 ساله ... اما پس چى ؟ اين همه تنهايى چرا ؟

+ خط خطى شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 18:58 توسط هدا |

نمیدونم چرا اینجوری شدم ... این همه خسته ... این همه پر از بی حوصلگی ... دیگه نه به بچه ها سر میزنم و نه حتی وقتی میرم رد پایی ازم به جا میمونه ... همه ی دنیام شده کتابهام ... کتابهایی که بعضی هاشون رو تا به حال بیشتر از ۱۰ بار خوندم ... اما انگاری توی دنیای قهرمانهای کتاب کلی چیز تازه پیدا میکنم ... یه عالمه حرف ... یه عالمه تنهایی آشنا ... یه عالمه ...

اینقدر زندگیم در هم و بر هم شده که حتی نمیتونم برم و برای بهار بنویسم که پا به پای لحظه های تنهاییش اشک ریختم ... یا براش بنویسم که میدونم بهار هر چی نوشته حقیقت بوده و از دلش ...

اینقدر خسته ام که نمیتونم به داداشیم کمکی بکنم ... یعنی فکرم اصلا کار نمیکنه ... داداشی منو میبخشی ... مگه نه ؟

نیلوفر ... دختر کوچولوی صورتی رنگ ... دلم پر میکشه برای خوندن دل نوشته هات ... میام ... اما دیر به دیر ... بی معرفت شدم ... میدونم ... حق داری دلخور باشی از دست این دختره ... اما ... نیلو توی بغل عزیزترین که میری منو که فراموش نمیکنی ؟ توی گوشش بهش میگی که دوسش دارم اما روم نمیشه که براش نامه بنویسم ؟

مرجان ٬ آنی ٬ احد ... دلم برای همه تنگ شده ... اما بمونه بین خودم و خودت بیشتر از همه دلم برای خودم تنگ شده ... هدایی که بود اما دیگه نیست ...  

+ خط خطى شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:23 توسط هدا |

آينده متعلق به کسانی است که زيبايی روياهای خويش را باور دارند ... من به خورشيد اعتقاد دارم٬حتی اگر ندرخشد ! من به عشق اعتقاد دارم٬حتی اگر تنها باشم ! من به خدا معتقدم ٬ حتی اگر ساکت باشد...

+ خط خطى شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:51 توسط هدا |

هرگز نیندیشید که آیا با هم بودن درست است یا خیر ... !

تنها بخواهید که با هم باشید ٬ همین کافیست ...

آسان به نظر میرسد ... نمی خواهید امتحان کنید ؟!

+ خط خطى شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:37 توسط هدا |

    چند تا دوسم داری ؟ هميشه وقتی يکی ازم می پرسيد چند تا دوسم داری يه عدد بزرگ ميگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسيدی چند تا دوسم داری گفتم : يکی !!!  ميدونی چرا ؟چون قوی ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردی که قشنگترين و عزيز ترين چيزای دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکی هستيی ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکی دوستت دارم ....

+ خط خطى شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:15 توسط هدا |

 

اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بوده ای ! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! ا گر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد . . .  

+ خط خطى شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:32 توسط هدا |